پایگاه خبری الف 6 خرداد 1396 ساعت 11:38 http://alef.ir/vdcfevdj0w6de0a.igiw.html?476272 -------------------------------------------------- از روزنامه خاطرات فرهادمیرزا معترض‌الدوله/23 عنوان : سوز مناجات ذبیحی و سوزناکی اشکِ مادربزرگ فرهاد طاهری*؛ 6 خردادماه 1396 -------------------------------------------------- متن : یکی از دوستان قطعه ای از مناجات سحر سیدجواد ذبیحی را در صفحۀ فیس بوکش گذاشته است. آواز سوزناک مناجات ذبیحی به گوش نسل های بعد از انقلاب ناآشناست، اما در خاطرات من و هم نسلان من، یادآور نیمه شب ماه های رمضانی است به دور از هر تجمل و ریا و به دور از سفره های این چنینی افطار که هیچ وقت در خانۀ مردمان آن زمانه (حتی غنی ترینشان هم) انداخته نشد! سفره های افطاری که بارها شاهد بوده ام از میان نشستگانِ بر آن و دعوت شدگان بدان (چه میزبانش بدانیم و چه میهمان) بندرت کسی از زمرۀ روزداران بوده است. آواز سوزناک ذبیحی مرا به یاد خانه های با سقف گنبدی و دیوار گِلی محلات قدیم شهرم، تاکستان، انداخت؛ به یاد اتاق هایی انداخت که طاقچه ای کم عرض و دراز با سطحی پُرقطر در گوشۀ هر ضلع آن بود و از آن طاقچه، رادیویی قدیمی با قاب قهوه ای چوبی و رویۀ طلاکوب مشبک که رواندازی چیندار از چلوار سفید داشت و از تمیزی برق هم می زد همواره برای کودکان دور از دسترس بود. آواز سوزناک ذبیحی هم در نیمه های هر شب، از همین جعبۀ جادویی بود که دل ها را می سوزاند و اشک ها را می جوشاند. یادش به خیر مادربزرگم (مرحوم امینه طاهری که نامبردار به پاک دلی و خوش باوری و ساده انگاری بود) یا دیگر مادربزرگان محله، همیشه با صدای ذبیحی دم می گرفتند و بر سینه می زدند و اشک می ریختند و آبگوشت سحرشان هم در گوشۀ اتاق بر چراغ والور بی قرارانه غلغل می کرد! هیچ وقت هم نشد بگویند چرا گریه می کنند! هیچ کس هم از راز گریه های سحرشان سر درنیاورد! دمدمه های افطار که می رسید همه، از هر کجا که بودند خود را به خانه و به همان اتاق های گلی می رساندند. در غروب ماه های گرم تابستان، روزه داران زارع و کشاورز به محض آن که پایشان به حیاط خانه می رسید بی درنگ طناب چرخ چاه آبِ وسط حیاط را به آغوش می گرفتند و خود را به داخل چاه های نیمه عمیق می انداختند تا در پناه خنکای زیرزمین و رطوبت آب چاه، کمی از لهیبِ آتش تشنگی بکاهند تا آن که از همان جعبه جادویی گوشه اتاق صدایی سوزناک و اذانی بشارت بخش بشنوند و... در خاطرات من، لذت فرارسیدن افطار یادآور صدای جادویی و معجزه گر دعای ربنای استاد شجریان است و آن آوازِ مجنون کنندۀ این دهان بستی، دهانی باز کن... و به نهایت رسانندۀ این جنون و ازخودبیخودی هم اذان مؤذن زاده اردبیلی بود. حیرت بی انتهای جادوی جاودانه مناجات سحر ذبیحی، آواز و صدای هوش ربای استاد شجریان و صوت اذان جان فزا و جان بخش مؤذن زاده اردبیلی به نظرم نیروبخش ترین اسباب تلطیف روحیۀ روزه داران و تقویت کننده جان های بی رمق و تأثیرگذارترین جلوۀ مادی جهان در القای معنویت و خلوص و یکرنگی بود. چند روز پیش دوستی میهمانم بود و از او خواستم چند لحظه ای به مناجات ذبیحی گوش دهد. هنوز لحظاتی نگذشته بود که بی اختیار نشست و های های گریستن آغاز کرد. وقتی اندکی آرام شد. گفت صدای ذبیحی عجیب بوی پدرم را می داد. گویی بوی پدر را استشمام می کردم. درست می گفت صدای ذبیحی، بوی همه رفتگان و عزیزان سفرکردۀ روزه دار را می دهد. بوی همۀ رفتگان و دریادماندگان را می دهد. بویی عجیب خوش اما بسیار تلخ و دل آزار!!! * دانشنامه نگار و پژوهشگر تاریخ معاصر