پایگاه خبری الف 28 دی 1395 ساعت 7:49 http://alef.ir/vdcb8sba5rhbf9p.uiur.html?435912 -------------------------------------------------- عنوان : پوتین، نتانیاهو، ترامپ و امنیت ملی‌ ایران بخش تعاملی الف - علی امیری -------------------------------------------------- متن : تا هفته دیگر ترامپ و تیم او، زمام امور را در آمریکا به عهده می گیرند و در کشور ما هم با توجه به روابط غیر دوستانه چند ده ساله آمریکا و ایران و همچنین برجام و مواضع منفی ترامپ در مبارزات انتخاباتی، این سٔوال مطرح است که او و تیم او چه تدابیر جدید و یا تفاوت هایی با مثلا تیم اوباما در مورد ایران خواهند داشت. برای جواب به این سوال لازم است به چند لایه قبل تر و ریشه های این تحول، یعنی بالا آمدن ناگهانی و غیر منتظره ترامپ در روز انتخابات آمریکا بپردازیم تا متوجه شویم چرا در برابر این تغییر و تحول در آمریکا، ما در کشور باید بسیار هشیار و آماده باشیم. اما به این منظور و قبل از ورود به بحث، لازم است به چند سٔوال پاسخ دهیم: ۱- ابتدا چرا باید قبول کنیم که بالا آمدن ترامپ در ساختار سیاسی آمریکا بسیار غیر طبیعی و نتیجه دست های پنهان ولی بسیار قوی و پشت پرده بوده است؟ ۲-سٔوال بعد این است که اگر این دست ها وجود داشته، چه کسانی و گروه هایی در آمریکا این ظرفیت را دارند و قادر هستند که چنین دخالت ها را در روند انتخابات آمریکا و در این سطح با قدرت کامل انجام دهند؟ ۳- و سٔوال بعدی این خواهد بود که اهداف این گروه ها از انجام این ریسک یعنی بیرون آمدن از سایه و دخالت به عیان ترین شکل برای بالا آوردن ترامپ چه بوده؟ ۴- نقش پوتین در تمام این فرایند و دخالت احتمالی او در روند انتخابات آمریکا به نفع ترامپ، تا چه اندازه واقعی است و چه ارتباط احتمالی و سازمان یافته یی بین پوتین و روسیه از یک سؤ، واین گروه های داخلی که در آمریکا باعث بالا آمدن ترامپ بودند، برقرار است؟ ۵- و در چه راهبردهای احتمالی از جانب ما می تواند منجر به توقف این گروه ها و کارگزار آن ها یعنی ترامپ و تیم او شود و در تصویر بزرگتر از ترامپ یا تاثیر او بر ایران، به طور خلاصه به بزرگترین مشکلات کشور که ترامپ یا تحریم های خارجی فقط در بستر آن ها می تواند مؤثر واقع شود، می پردازیم و پیشنهاداتی برای برون رفت از آن ارائه خواهد شد. اما در مورد سٔوال اول که چرا باید به پذیریم ترامپ نتیجه طبیعی انتخابات نیست باید گفت، به عنوان ناظری که حداقل از انتخابات ریاست جمهوری ۱۹۸۰ آمریکا، روند این انتخابات را دنبال می نمایم، و همچنین به گواهی تقریبا تمامی دست اندر کاران و ناظران مستقل، انتخاب ترامپ هرگز نمی تواند برون رفت یک انتخابات سالم و شفاف در روز انتخابات و روند شمارش آرا باشد، و قطعاً، جریاناتی در ساختار مدیریت آمریکا، نتیجه این انتخابات را به صورتی هدفمند تغییر داده است. البته این ادعا بزرگی است، ولی برای اثبات آن می توان چند ده کتاب نوشت و البته اینجا فقط به یک مورد اشاره می کنیم. در تاریخ معاصر آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم و حضور تلویزیون و مناظره ها تلویزیونی که مهمترین بخش انتخابات آمریکا است، سابقه نداشته، یک کاندید (ترامپ) چنین در همه نظر سنجی ها و به خصوص نظر سنجی های انتخاباتی بعد از مناظره ها، با اختلافی چنین فاحش، در حد اختلاف درصدی دو رقمی ، از کاندید رقیب (هیلاری کلینتون) عقب باشد، اما فقط در روز انتخابات، چنین قاطعانه آرا الکترال کالج ایالتی (به خصوص ایالت های بیشتر متمایل به دمکرات ها) را از آن خود کرده باشد. فقط انتخابات سال ۲۰۰۰ که به پیروزی جورج بوش ختم شد، کمی شبیه این مورد بود که بعدا توضیح داده خواهد شد که چرا. اما در مورد سٔوال دوم، یعنی چه گروه های قدرتمندی در آمریکا و یا خارج آمریکا (پوتین و روسیه) می توانند دارای چنین ظرفیتی باشند، که نتیجه آرا و حتی باز شماری آرا را به نفع کاندید مورد نظر خود تغییر دهند، فقط یک پاسخ وجود دارد، و آن، قدرت لابی های طرفدار اسرائیل در تار و پود جامعه آمریکا است که در بالاترین ارکان اطلاعاتی، قضاوت، اقتصاد، دانشگاه، فرهنگ، هنر، سیاست، کنگره و... حضور بسیار مقتدری دارند. البته به دلیل بحث تکراری توطئه و لوث شدن آن در چند ده سال گذشته در داخل ایران، بسیاری از مردم و حتی کارشناسان داخلی ما، چنین حضوری را باور ندارند، ولی اگر ده ها سال در این کشورها زندگی کرده و به مطالعه نفوذ این گروه ها در آمریکا و چند کشور دیگر (کانادا، انگلیس، فرانسه و به خصوص روسیه) پرداخته باشید، ومهمتر از آن، نگران بیان آن بر زندگی کاری و دانشگاهی خود در خارج از ایران و به خصوص همین کشورها نباشید، متوجه خواهید شد که حتی از آنچه تصور هم می شود، این گروه ها سازمان یافته تر، و قویتر در بطن و مراکز تصمیم گیری این کشورها حضور و نفوذ دارند. البته این هرگز به این معنی نیست که همه جمیعت یهودیان این کشورها از اسرائیل یا مثلأ از ترامپ حمایت میکنند. اتفاقا جوامع یهودی مقیم این کشورها، مانند همه جریانات سیاسی یا مرامی و دینی دیگر، به دو گرایش فکری و سیاسی اصلی ، یعنی معتدل و صلح جو (اکثریت -که حتی برخی از آن ها طرفدار تشکیل کشور فلسطین هم هستند-برنی ساندرز) و تندرو و متعصب (اقلیت-که درآقلیت بسیار تندرو ارتدکس یهودی ریشه دارند) تقسیم می شوند، ولی باز مانند همه جا دنیا، معمولاً، این اقلیت تندرو آن ها است که به دلیل انسجام فکری و استفاده از هر ابزاری برای رسیدن به هدف، دست بالا را دارند و در دنیای امروز، نتانیاهو در اسرائیل و دوستان تندرو او در آمریکا، آن ها را نمایندگی می کنند و بالا آمدن ترامپ، دقیقا نتیجه و محصول تلاش و تاثیر گذاری این اقلیت در اکثریت (برنی ساندرز و ۹۰ درصد از یهودیان آمریکا که عضو و طرفدار حزب دمکرات هستند!) بود. حالا باید دید که اهداف این آقلیت تندرو که حداقل در ۲۰ سال اخیر، نتانیاهو آن را اگر نه رهبری، ولی حداقل نمایندگی می کند، چیست؟ برای این منظور باید دنیا را از زاویه دید نتانیاهو دید. او خود را نه یک نخست وزیر یا یک رهبر سیاسی بلکه خود را منجی قوم خود می داند که بنا بر یک رسالت تاریخی وظیفه دفاع از قوم و آرمان مقدس خود را دارد و در این راه از هر ابزاری حتی غیر قانونی می تواند استفاده کند (چون از دید او مقدس است!). بیهوده نیست که منتقدان بیشمار او چه در خود اسرائیل و چه در میا ن اکثریت یهودیان، از او به استهزا "شاه" یاد می کنند! برای این اقلیت و نتانیاهو، هدف، تضمین امنیت استراتژیک اسرائیل، نه برای چند سال یا ۱۰ سال اینده، بلکه برای حداقل ۱۰۰ سال آینده است. او می داند که برای امنیت اسرائیل که به هر حال محدودیت های استراتژیکی همچون جمیعت و مساحت در بین چند صد میلیون عرب را دارد، بهترین روش این نیست که برای همیشه فقط امیدوار به حمایت آمریکا باشد، بلکه ضمن کسب حمایت از دیگر قدرت ها همچون روسیه و چین، بهترین روش، با استفاده از ظرفیت های عملیاتی آمریکا، روسیه و اروپا، انهدام و تحلیل قدرت کشورهای مسلمان در اطراف اسرائیل است که به شکل باز گشت ناپذیری باید انجام شود. این جا است که سیاست خاورمیانه جدید و اسلام هراسی در دنیا با ابزار رسانه یی و داعش یا القاعده شکل می گیرد و وقتی دولت بیل کلینتون و معاون او ال گور، حاضر نشد آن را (یعنی حضور فیزیکی و حمله به عراق) عملی کند، ابتدا ماجرای مونیکا لوینسکی و بعد انتخابات سال ۲۰۰۰ پیش میاید که با یک دخالت آشکار در شمارش آرا در فلوریدا، جورج بوش بالا میاید! حالا هم به همان دلیل که جورج بوش بالا آمد، برای تکمیل و نهایی کردن سیاست خاورمیانه بزرگ، لازم است جورج ترامپ! بالا بیاید. اهداف یکی است فقط به دلیل مشکلات اقتصادی آمریکا، برای دوره ۸ ساله یی مجبور بودند که با اوباما کار کنند که با اهرم دیگری، یعنی بهار عربی ، همان اهداف را دنبال کرد، و نتیجه آن، فروپاشی لیبی ، عراق، سوریه، یمن، تحریم شدید اقتصادی ایران، درگیر کردن ترکیه و عربستان، در مشکلات اقتصادی و جنگ در داخل و مرزها بود. با این اوصاف آیا به نظر شما حداقل تا ۵۰ سال آینده دیگر از ناحیه سوریه، یا لیبی یا سودان یا عراق یا عربستان و ترکیه فارغ از اینکه چه دولت هایی در آن ها بر سر کار آید، تهدید استراتژیکی علیه اسرائیل امکان وجود خواهد داشت؟! از همه جالبتر سه کشور اردن، لبنان، مصر، و جنوب سوریه در ناحیه جولان است، که با وجود التهابات اولیه در مصر و لبنان و جنوب سوریه، به شکل عجیبی ثبات دارند و از نارامی و حملات داعش یا القاعده به دور هستند چرا که مرز مستقیم با اسرائیل دارند و برای تضمین امنیت آن مرزها، این ها به عنوان یک سپر برای مرز اسرائیل، باید ثبات داشته باشند! به هر حال برای نتانیاهو و اقلیت تندرو حامی او، دلیل اصلی بالا آوردن ترامپ در آمریکا، نه نگرانی آن ها از بحران دریای چین شرقی یا تایوان، و یا نگرانی از کوبا و یا آمریکای جنوبی و حتی نه نگرانی از اوکراین بلکه فقط همین پیش بردن و تکمیل سیاست خاورمیانه جدید است و بر خلاف تصور بسیاری از دوستان طرفدار آمریکا، هدف آن ها تغییر حکومت ها یا پیش بردن دموکراسی حتی از نوع غربی و وابسته آن نیست، بلکه فقط هدف تضعیف استراتژیک کشورهای پیرامون اسرائیل فارغ از نوع حکومت های آن ها برای ده ها سال و با استفاده از ظرفیت عظیم اقتصادی و نظامی آمریکا است! از همین زاویه است که می گوئیم چرا باید دلسوزان وطن (چه چپ، چه راست، چه ملی گرا، چه ملی مذهبی چه ..) بسیار هشیار باشند. همانطور که اوباما بارها تاکید کرد، آمریکا ظرفیت بهبود وضعیت کشورها و ملت های دیگر را حتی اگر واقعاً هم بخواهد ندارد ولی ظرفیت عظیمی برای از بین بردن امکانات ملت ها و کشورها، همچون عراق، سوریه، لیبی ، یمن، عربستان، ترکیه، و البته تحریم اقتصادی ایران دارد، و این چیزی است که نتانیاهو با آوردن ترامپ به دنبال استفاده حداکثری از آن است و تاکنون همانطور که گفته شد، موفق بوده ولی در مورد ایران و ترکیه و عربستان از نظر او کار به پایان نرسیده. همین جأ لازم است که به هیاهو های اخیر در آمریکا در مورد نقش روسیه و مشخصا پوتین در دخالت در انتخابات ترامپ به پردازیم. ابتدا باید گفت برای فعالین و نخبگان سیاسی در آمریکا و دنیا و البته حزب دمکرات، موارد پیش گفته در نقش نتانیاهو و آقلیت تندرو طرفدار اسرائیل، مبرهن است ولی اعلام آن، به معنی خود کشی سیاسی و حتی شغلی است و از همین رو است که فقط اوباما که روابط بسیار بدی با نتانیاهو داشت به صورت سر بسته در چند مورد از آن یاد کرد، ولی به هر حال برای اوباما گرفتن انتقام و انداختن تقصیر بالا آمدن ترامپ، به گردن پوتین و روسیه که دوستی ویژه یی با نتانیاهو دارد و بخشی از پروژه را به عهده گرفته است، آسانتر است که حالا اتفاقا پوتین هم از این موضوع استقبال می کند، چون غیر مستقیم، هدف اصلی او را در مطرح کردن خود و روسیه، به عنوان قدرت جهانی و نافذ حتی در رقیب خود یعنی آمریکا، تامین می کند. در واقع برای اینکه بتوانیم پوتین را بهتر بشناسیم و روابط ویژه و بسیار دوستانه او را با نتانیاهو تحلیل کنیم، باید دوباره از زاویه دید پوتین به دنیا بنگریم. پوتین هم دقیقا مانند نتانیاهو، خود را نه به عنوان رئیس جمهور یا رهبر سیاسی روسیه بلکه به عنوان منجی ملت روسیه می شناسد که رسالت تاریخی دارد تا کشور و ملت روسیه را دوباره به موقعیت ابر قدرتی برساند و در این راه باز مانند نتانیاهو از هیچ ابزاری برای رسیدن به این هدف، چشم پوشی نمی کند و جالب است که هر دو یعنی پوتین و نتانیاهو در دهه نود میلادی، به عنوان دو افسر ناشناس اما دارای موقعیت بسیار بالا در دستگاه اطلاعاتی روسیه و اسرائیل که به هر حال از قویترین دستگاه های جاسوسی و امنیتی دنیا هستند، پست و مقام داشتند و احتمالا این دوستی ، هماهنگی و همکاری راهبردی، ریشه در همان سال ها دارد و هر دو از آغاز قرن جدید، از پشت صحنه به بالاترین مقام های رسمی در دولت های خود رسیدند. بسیار پیشتر از این، در یادادشتی تحت عنوان "اسرائیل و روسیه دو سر یک قیچی" مورخ شهریور ۱۳۹۳، به ابعاد این همکاری استراتژیک به صورت مبسوط تری اشاره شده بود، ولی در اینجا فقط می توان گفت، که پدیده ترامپ، آخرین محصول مشترک این دو سر قیچی برای خاورمیانه است که هم هدف پوتین برای اثبات ابر قدرتی روسیه با ایجاد تشتّت در جامعه آمریکا و سیاست همگرایی اروپا و آمریکا در برابر روسیه و ناتو را تامین می کند و هم هدف نتانیاهو را برای تسریع در روند برتری استراتژیک اسرائیل در منطقه تحت عنوان غلط انداز خاورمیانه بزرگ (فقط از نظر بزرگی عدد کشورها و مناطق خود مختار) و از طریق اسلام هراسی و تحریک افکار عمومی دنیا، علیه ملت های مسلمان تامین می کند. بنابراین تا به آنجا که به ما مربوط می شود طرف ما در آمریکا، ترامپ نیست، بلکه نتانیاهو و جناح تندرو لابی اسرائیل در آمریکا و شاخه ها و همکاری آن ها با سایر قدرت های بزرگ مانند روسیه است. هر کسی که ترامپ انتخاب کرده دو موضع مشخص دارند، در مورد پوتین و روسیه، نرم، و در مورد ایران، بسیار سخت. اصولا کابینه ترامپ را نتانیاهو ازطریق روابط و عامل خود در تیم ترامپ یعنی کوشنر (داماد یهودی تندرو و ارتدکس ترامپ، که اخیرا ترامپ او را رسما مشاور ارشد خود در کاخ سفید هم معرفی کرد) می چیند، و چون نتانیاهو رابطه خوبی با پوتین دارد، به خاطر نتانیاهو، ترامپ نیز، نظر خوبی با پوتین دارد، دقیقا به همان دلیلی که پوتین علیرغم عداوت و نفرتی که با اوباما داشت و در تمام مسائل با او هیچ همکاری نکرد که حتی جنگ هم کرد، ولی به سفارش نتانیاهو، در مورد برجام و خلع سلاح شیمیایی سوریه (که زمینه تقسیم سوریه و فرسایشی شدن جنگ سوریه به نفع اسرائیل را برای سال ها مهیا کرد) از مواضع آمریکا در مورد برجام و خلع سلاح شیمیایی سوریه قاطعانه حمایت کرد و حالا هم با دخالت خود در سوریه ضمن اینکه همیشه به اسرائیل اجازه می دهد که مواضع حزبالله را در سوریه مورد حمله قرار دهد، عملا با سلب اختیار دولت سوریه و بشار اسد و و فعال مایشا شدن در سوریه، (در نتیجه با محدود کردن نفوذ ایران در سوریه)، عملا طرف اسرائیل در سوریه، روسیه شده و خیال نتانیاهو از سوریه راحت، و در نتیجه، نتانیاهو در مورد آمریکا دارد با تلطیف مواضع ترامپ نسبت به روسیه جبران می کند. حال که تصویر نسبتا جامعی از فرایند بالا آورده شدن ترامپ در ساختار قدرت آمریکا و دلائل این امر و وابستگی های او ارائه گردید، باید ببینیم که راهبردهای احتمالی ایران برای این چالش چه می تواند باشد. در ابتدا اطمینان دارم که بسیاری از دوستان تا به اینجا این انتقاد را خواهند داشت، که در این یادداشت، ما به قدرت طرف مقابل، یعنی آمریکا ونتانیاهو و این لابی ها، بیش حد بها داده ایم و همچنین مثال های فراوانی می توان آورد (سوریه، عراق، لیبی ، افغانستان و.... )که آن ها موفق نبودند. باید به این دوستان گفت، قطعاً این چنین است ولی نیاز به تاکید مجدد است که سیاست های این قدرت ها با کارگردانی نتانیاهو، جایگزینی مثلأ قذافی یا بشار اسد، با نظام های متمایل به غرب یا شرق نیست که اگر حالا نتوانستند به معنی شکست آن ها باشد، بلکه سیاست اصلی و مستتر شده آن ها، همان تضعیف و تخلیه انرژی و پتانسیل ملل خاورمیانه با استفاده از امکانات آمریکا یا روسیه است، چه این تخلیه در مورد قدرت اقتصادی و جهانگردی ترکیه و فرارسرمایه های خارجی از آن با ایجاد نارامی باشد، چه در مورد ثروت چند هزار میلیاردی عربستان و کشورهای عربی با درگیر کردن آن ها در رقابت تسلیحاتی با ایران یا در یمن باشد و چه در مورد امکانات ملت ایران با ایجاد بهانه و متعاقب آن تحریم های اقتصادی باشد و چه در مورد سوریه ،لیبی ، عراق و... با جنگ داخلی و به نفع برتری استراتژیک اسرائیل و هوژمونی آن، که تا حدود زیادی رگه های اسلام ستیزی و نژاد پرستی و انتقام گیری تاریخی نیز از سوی این لابی تندرو در آن مشهود است، می باشد که اتفاقا هم پوشانی خوبی هم با سیاست اصلی پوتین برای تضعیف قدرت های منطقه یی پیرامون خود یعنی ایران و ترکیه یا مشکلات برای عربستان به عنوان بزرگترین رقیب صادرات نفتی روسیه و یا تحریم ایران و بیرون گذاشتن ایران از صحنه نفت و به خصوص گاز دنیا که بزرگترین رقیب گازی روسیه است، را دارد. به یاد داشته باشیم که سوریه هرگز به قطر و شرکت های غربی به خاطر روسیه، اجازه نداد که خطوط نفت و گاز آنها از سوریه به دریای مدیترانه برسد، چرا که روسیه به دنبال تضمین امنیت بازار صادراتی گاز خود در اروپا است! به هر حال آموزه های دینی ما، به ما حکم می کند که ۱- هرگز دشمن خود را دست کم نگیریم و مغرور نباشیم ۲- تا آنجا که می توانیم نسبت به دشمن خود و نقشه ها و راهکارهای او شناخت و دانش به دست بیاوریم، ۳- حتی در برابر دشمن خود از موضع انصاف و عدالت خارج نشویم و چهارم و از همه مهمتر، وعده خدا، حق است، ولی به این شرط بزرگ است که ما هم تمام تلاش و فراست و توانایی خود را به صورت هدفمندانه و با صبر زیاد بهبود ببخشیم. اگر می بینیم که تحریم های اوباما و بعدا ترامپ و سیاست های آن ها، در فشار به ایران تا حدود زیادی مؤثر واقع شده، نه به دلیل قدرت آن ها، بلکه بیشتر از ضعف ها و مشکلات اقتصادی و مدیریتی خود ماست که باید بیش از آنکه به خارج به پردازیم، به رفع آن ها همت بگماریم. مشکلات کلانی همچون بازسازی اقتصاد ایران، تلاش برای حل مسائل محیط زیست و آب و ارتقا دانش و بنیاد اقتصادی رقابت پذیر و بدون نفت، که برای رفع هر کدام و مجموعه آن ها، به مانند چین، به صبر و سکوتی استراتژیک و به زمانی حداقل ۳۰ تا ۴۰ سال نیاز داریم که ضمن تعریف اولویت ها و خطوط قرمز منافع ملی خود در منطقه و شنیدن واقعی نیازها و مشکلات مردم، شرائط یک همزیستی فعال و صلح جویانه را با قدرت های بزرگ دنیا و منطقه به منظور پاسخ به این نیازها و بازسازی و تقویت کشور، فراهم آوریم، دقیقا همان سیاستی که چین در ۳۵ سال پیش در پیش گرفت و حالا دارد از ثمرات آن سیاست به عنوان بزرگترین اقتصاد دنیا بهره می برد. در قدم اول ما هم مانند چین باید بپذیریم که قدرت منطقه یی هستیم و نه جهانی ، و اولویت ما باید مرزها، سرزمین ها و دریاهای همجوار و همسایه مستقیم باشد، و پرداختن به سایر مناطق را باید برای بعد از ارتقا قدرت ملی و بازسازی قدرت اقتصادی خود، بگذاریم. و باید به همه دست اندر کاران و دلسوزان وطن، این هشدار را بدهیم که به این منظور ۳۰ سال آینده تنها فرصت ملت ایران برای استفاده بهینه از ثروت نفت و گاز برای بازسازی اقتصادی و آموختن تجربه ها و فنون ملت های پیشرو می باشد. ۳۰ سال گذشته متاسفانه نه تنها نتوانستیم از ثروت عظیم نفت و گاز استفاده کنیم بلکه با روزمرگی و ضعف درمدیریت، آسیب های بسیار عمیقی به بخش های محیط زیست، آب، خاک(کشاورزی درآینده)، آموزش، فرهنگ و در یک کلام، قدرت ملی و تاثیر گذار خود وارد ساختیم که نتیجه آن مهاجرت و یا میل مهاجرت وسیع در قشرهای دانشگاهی و تخصصی کشور و خروج قسمت اعظم سرمایه کشور (۸۰۰ میلیارد دلار درآمد افسانه یی نفتی در مدت ۸ سال) بوده است و باز اگر به خود نیائیم و در دام ادامه مجادلات بی پایان سیاسی بمانند ۳۰ سال گذشته در داخل و با در خارج گرفتار باقی بمانیم، با توجه به انقلاب انرژی که در دنیا به سرعت در حال وقوع است، زمانی به خود خواهد خواهیم آمد، که دیگر نفت ارزش استراتژیک خود را از دست داده، و کشور ما منابع آب و خاک کافی برای کشاورزی یا منابع دانش روز برای صنعت رقابتی در دنیا را از دست داده و فرزندان ما، هرگز ما را نخواهند بخشید، به همان سان که ما و تاریخ، زمامدارن گذشته را نبخشدیم. در اینجا و از همین زاویه، بی مناسبت نخواهد بود که اشاره یی به فقدان روزهای اخیر آقای هاشمی از صحنه سیاسی ایران بنماییم. هر چند در بدو امر می توان نقد های زیادی در مورد سیاست های اقتصادی، مدیریتی و نقش و مسئولیت زیاد ایشان، به عنوان یکی از مسئولان طراز اول کشور در چند ده سال گذشته در مشکلات اقتصادی و محیط زیستی و بطور کلی وضعیت امروز ایران ( با همان منطق که به فلان وزیر صنعتی چند ده سال اخیر ایران انتقاد وارد است که چرا حالا می فرمایند تنها مزیت اقتصادی ایران، آبگوشت بزماش است) داشت، ولی یک امر را نمی توان منکر شد و آن هشیاری و دوراندیشی ایشان در سیاست خارجی و ارزیابی تغییرات و نیروهای جهانی است. با همین ظرفیت، ایشان هر چند دیر و در دقیقه ۹۰ (به دلیل محافظه کاری شدید ذاتی) وارد حل مسائل بغرنج خارجی ایران و نظام شدند (پایان جنگ، باز سازی روابط ایران با عربستان که ضامن بهبود قیمت نفت و در نتیجه بهبود وضعیت اقتصادی است، بازسازی روابط با اروپا بعد از ماجرا سلمان رشدی و اخیرا حمایت از مذاکره هسته یی و برجام و حفظ تعادل در رابطه و نزدیکی با قدرت های بزرگ جهان) ولی به هر حال همان حضور و شجاعت ایشان برای قبول واقعیت خارجی (که کاش در مورد مسائل داخلی هم بود) باعث شد، خطرات بزرگی از سر کشور و نظام، رفع شود. حال که با ملاحظه و استناد به توضیحات همین یادداشت که به حضور رسید، کشور و نظام با ورود پروژه ترامپ در چند هفته آینده به فاز اجرائی، با چالش بزرگ خارجی دیگری روبرو خواهیم شد واین، از بد اتفاق ویا حادثه، مصادف شده است با فقدان نظرات و واقع گرایی ایشان که می تواند بزرگترین نگرانی از نبود ایشان در عرضه سیاست خارجی کشور را به وجود آورد. امید است که افراد خوشفکر و با تجربه در داخل کشور، بتوانند جای خالی آقای هاشمی را در هشیار نمودن افراد بی تجربه در شناخت سیاست های چند لایه قدرت های بزرگ را با پایداری شجاعانه برمواضع، بدرستی پر نمایند. در نبود شخصیتی مانند آقای هاشمی ، ما به شجاعت و دوراندیشی نیاز داریم که در صدد حل مسائل بین کشورهای منطقه باشد، همانطور که آقای هاشمی بعد از جنگ با عربستان انجام داد. حالا که عربستان به دلیل حج از ایران دعوت رسمی کرده و ایران هم اعلام کرده هیئت ی از طرف ایران به عربستان فرستاده خواهد شد، فرصت خوبی است که ورق بازی را به ضرر این لابی و قدرت های بزرگ خارج از منطقه (ترامپ و پوتین) که با نتانیاهو دارای اشتراک منافع هستند، را برگردانیم. و به یاد داشته باشیم در این آزمون بزرگ و شکست پروژه ترامپ، ما نباید حتی از تلاش برای استفاده از قدرت و نفوذ، لابی های معتدل حامی اسرائیل در آمریکا (مانند برنی ساندرز) و تضاد آن ها با این اقلیت تندرو و همچنین قدرت و نفوذ اروپا، غافل باشیم، چه برسد برای تعامل با کشورهای همسایه و منطقه که از سر ناآگاهی خود در این دام افتاده اند و برای خارج شدن از این دام نیاز به بزرگواری و از خود گذشتگی ایران دارند! در پایان همانطور که در یادداشت، " ترامپ و فرصت تکرار نشدنی برای ایران" اشاره گردیده بود، باید گفت، اطمینان داشته باشید که اگر روزی مربی تیم ملی فوتبال ایران، به راستی حاضر به فسخ قرار داد خود بشود، ترامپ و تیم او، هم در صدد فسخ برجام برخواهند آمد که امتیازات بسیار بزرگی را برای امریکا فراهم آورد. تمام کاری که ترامپ و تیم او خواهند کرد، سیاست ادامه فشار و امتیاز گیری و تضعیف قدیمی ترین ملت منطقه یعنی ایران با حفظ دستاورد و سنگر برجام خواهد بود و این ماییم که می توانیم انتخاب کنیم که اجازه دهیم با همان سیاست های گذشته چه در عرضه خارجی و به خصوص داخلی ، زمینه موفقیت این سیاست استراتژیک آنها را فراهم آوریم، و یا با شجاعت به آسیب شناسی برنامه ها و راهبردهای خود بپردازیم. به عنوان یک نمونه کوچک، هنوز هم بسیاری از سایت ها اینترنتی و برنامه های صدا و سیما دچار تنگ نظری فیلتر یا سانسور محتوا هستند. ولی ما در چند سال گذشته، تجربه تلگرام و اعتماد به مردم خود و عدم فیلتر آن را هم داشتیم. سوالی که مطرح است این است که چرا همان مردمی که در تلگرام نظرات خود را آزادانه پخش می کنند، حمایت همه جانبه یی از کشور و مواضع دولت در مورد قطع گاز ترکمنستان و یا مواضع عربستان، و منطقه دارند. همین مورد کوچک می تواند چراغ راهی برای آینده ما باشد اگر هشیار باشیم. باشد که چنین باشد.