پایگاه خبری الف 24 شهريور 1395 ساعت 17:48 http://alef.ir/vdcb85bf9rhb9gp.uiur.html?392019 -------------------------------------------------- عنوان : چگونه یک موسیقیدان به قصاب پراگ تبدیل شد؟ -------------------------------------------------- متن : هایدریش (راست) در کنار سران نازی: هانریش هیملر (وسط) و کارل وولف (چپ) نورنبرگ، سال ۱۹۳۶ میلادی "راینهارد هایدریش" از بالاترین مسئولان گردان حفاظتی آلمان نازی (SS) رئیس دفتر امنیت اصلی رایش و فرماندار رایش در "بوهم و موراویا” بود. هایدریش در عملیات آنتروپوید توسط سربازان چکسلواکی به قتل رسید. اما او چگونه به یک هیولا بدل شد؟ ماجرای زندگی هایدریش خواندنی است. از او به خاطر اقداماتش با القابی چون قصاب پراگ، هیولای موطلایی، مرد اعدام، نابغه اهرمینی هیملر و الهه جوان مرگ یاد می شود. به گزارش فرادید به نقل از دیلی میل، در پراگ فقط چند عمارت زیباتر از کاخ والنستاین (Wallenstein Palace) می توان به چشم دید. این عمارت در قرن ۱۷ میلادی و به سبک معماری باروک ساخته شد. این عمارت تاریخی و باشکوه که حالا میزبان مجلس سنای کشور چک شده، در طول تاریخ نیز همیشه "میزبان قدرت" بوده است. قدرت هیچگاه به اندازه یک روز خاص در این کاخ به اوج خود نرسیده است: روز ۲۶ ماه مه ۱۹۴۲ میلادی. در آن روز، نازی ها در سرسرای اصلی کاخ دور هم جمع شده بودند و بر ناحیه ای حکمرانی می کردند که روزی چکسلواکی بود؛ اما آن ناحیه تا پیش از آن سال تحت لقای دو منطقه تحت الحمایه بوهم و موراویا تحت کنترل نازی ها بود. چرا راینهارد؟ نازی های برای شنیدن چند قطعه از یک کوارتت سازهاى زهى آلمانی آنجا گرد هم آمده بودند که چهار سال پیش از آن تاریخ از دنیا رفته بود. نام آن آهنگساز برونو هایدریش بود و قطعاتی که گوش می دادند نیز متعلق به اپرایی به نام آمین بود که او در سال ۱۸۹۵ نوشته بود. آن اُپرا در جنگلی در مناطق مرکزی آلمان اتفاق می افتاد. شخص اول نمایش قهرمانی دلیر بود که با یک رهبر رعیتی ظالم به نبرد می رفت. نام او راینهارد بود. آن اپرا در زمان خودش کاملا موفق بود. ماه مارس ۱۹۰۴ میلادی یعنی زمانی که فرزند اول برونو، کارگردان اپرا، و همسرش به دنیا آمد، آن ها تصمیم گرفتند که نام قهرمان داستانشان را روی او بگذارند: راینهارد. راینهارد هایدریش 38 سال از آن ماجرا می گذرد و حالا پسرش میزبان مراسم کاخ والنستاین است. پست های قصاب پراگ راینهارد هایدریش (Reinhard Heydrich) در اوج زندگی شخصی و کاری اش قرار دارد: او ژنرال گردان حفاظتی آلمان نازی (SS) بود؛ رئیس دفتر امنیت اصلی رایش که بر عملکرد گشتاپو و دیگر نیروهای امنیتی نازی ها نظاره داشت؛ و از سپتامبر سال 1941 میلادی، فرماندار رایش در بوهم و موراویا شد. هایدریش با شخصیت اول اپرای پدرش همخوانی داشت. با ورود او و همسرش لینا به سرسرای اصلی، ماموران نازی ها و همکاران چکیِ به افتخارشان سلام نازی ها را اجرا کردند. هایدریش از همه لحاظ به پیشوای نازی ها نزدیک شده بود. یونیفرم نظامی SS او پر از مدال ها و افتخارات بود و دیگر جای خالی دیده نمی شد. هایدریش، هیتلری دیگر او در جایگاه یک موسیقیدان موفق از آن مجلس بزم لذت می برد و احتمالا داشت به این مسئله فکر می کرد که چقدر خوب نیروهای چکی را به خط کرده بود. ترکیب اقدامات ظالمانه او، مانند صدها اعدام سریع و بدون محاکمه، و اقداماتی مهربانانه تر، مثل افزایش جیره غذایی، باعث نفوذ بیشتر او شده بود. هایدریش همچون هیتلر دارای احترام بین نیروها بود. او حتی احتمالا در مورد نقش کلیدی اش در کشتار یهودی ها فکر کرده بود و اینکه سیاست های نازی ها تا چه می توانست بهتر باشد. هایدریش احتمالا در همایش حومه برلین در ماه ژانویه که خودش ریاست آن را به عهده داشت، در مورد امکان نسل کشی نیز بحث کرده بود. پس از پایان مراسم، هایدریش با برگزاری یک ضیافت باشکوه در هتل بزرگ آوالون همه را شگفت زده کرد. فرماندار سرد رایش چندان به خوش رویی شهره نبود. یک شاهد عینی او را این چنین وصف می کند: استاد آداب معاشرت، سرگرم کننده، مشتاق به آشنایی با دیگران و یک گفتگو کننده جذاب. پس از ضیافت نیز او به همراه همسرش به خانه لوکس ییلاقی شان در 15 کیلومتری پراگ می روند. هایدریش از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. یکی از مهم ترین لحظات جنگ جهانی دوم خوشحالی بی وصف او تنها 10 ساعت طول کشید. فردای آن روز، او روی تخت بیمارستان خوابیده بود و داشت برای زنده ماندن دست و پا می زد؛ یکی از سربازان چک یک نارنجک را داخل خودروی او انداخته بود. یک هفته بعد نیز هایدریش درست شبیه قهرمان اپرای پدرش، از دنیا رفت. ترور هایدریش یکی از مهم ترین لحظات جنگ جهانی دوم به شمار می رود. هیولای نازی ها هایدریش در سال 1940 میلادی درست است که آن ترور باعث شد نازی ها یکی از موثرترین ستاره هایشان را از دست دهند، اما اقدامات تلافی جویانه بسیاری نیز علیه شان صورت گرفت: کشته شدن 1700 مرد، زن و کودک و همچنین افزایش اعزام هزاران یهودی به اردوگاه های مرگ. مستندی برای هایدریش در آخر هفته جاری، مستندی در مورد "کشتار هایدریش" عرضه خواهد شد که جیمی دورنان در آن نقش آفرینی کرده است. نام مستند برگرفته از عملیات ترور هایدریش "آنتروپوید" است. نام عملیات در حقیقت اسم رمزی بود که سرویس مخفی بریتانیا به آن داده بود، زیرا خودشان ترور هایدریش را برنامه ریزی کرده بودند. مستند علاوه بر بازآفرینی کشتار، به این مسئله می پردازد که آیا اساسا ترور هایدریش به نفع چکی های محاصره بود یا خیر. هیملر (چپ) یکی از دست راستی های هیتلر بود - وی به همراه هایدریش در حال ترک هتلی در وین است شخصیت هایدریش یا ماشین ترور نازی ها گرچه پیشتر به معماهای پیرامون ترور هایدریش مفصلا پرداخته شده اما مسئله شخصیت پیچیده او آنطور که باید باز نشده است. سوال اینجاست که چگونه محصول یک خانواده پیچیده و شاد به مردی تبدیل شد که میلیون ها نفر را کشت؟ به همین منظور در ابتدا باید دوران کودکی او را بررسی کرد. او در شهر هاله در 150 کیلومتری جنوب غربی برلین به دنیا آمد. او پسری لاغراندام و ضعیف بود که به خاطر یک بیماری زمین گیر شده بود. او اما مصمم بود که آن بیماری مانع پیشرفت هایش نشود و بتواند ورزش هایی چون قایق رانی و فوتبال را ادامه دهد. نباید در مورد تک بعدی بودنِ هایدریش زیاد مطالعه کرد، زیرا اعتماد به نفس مثال زدنیِ او حاصل پرورش خانوادگی اش در محیطی امن بود و نه به خاطر مسئله ای دیگر. گنجینه هنری پدرش بسیار موفقیت آمیز بود. خانواده هایدریش در خانه ای بزرگ و مجلل زندگی می کردند. مادرش الیزابت از خانواده ای ثروتمند بود و برای تربیت راینهارد و برادر و خواهرش پرستار استخدام کرده بود. راینهارد جوان در مدرسه و به ویژه در درس علوم چندان عملکرد خوبی نداشت، زیرا او قصد داشت شیمیدان شود. علاوه بر آن، او شیفته رمان های کارآگاهی و جاسوسی بود. او بعدها بخش جاسوسی SS را به نام SD راه انداخت. راینهارد هایدریش (راست) در قلعه پراگ به پرچم نازی ها سلام می دهد سال 1941 میلادی نابغه موسیقی او از پدرش موسیقی را فرا گرفت و تا پیش از سن 6 سالگی ویالون و پیانو می نواخت. تا آن زمان، هایدریش جوان هیچ نشانه ی غیرعادی از یک "هیولا" را نداشت. او پسری بااستعداد، فرهنگی و باانگیزه بود. جنگ آغاز شد و او نیز مانند هر جوان میهن پرست دیگری دوست داشت از کشورش دفاع کند. گرچه او هرگز سنگرهای جنگ را از نزدیک ندید، اما شاهد خشونت های فجیعی در شهر محل زندگی اش بود. شهر هاله همچون دیگر شهرهای آلمان بین سال ها 1919 و 1920 شاهد نزاع های سیاسی شدیدی بود که در آن واحدهای ناسیونالیست فرایکورپس با کمونیست ها درگیر بودند و نیروهای دولتی نیز سعی در برقراری نظم داشتند. مرد اعدام هیتلر هایدریش جوان به کمونیسم اهمیتی نمی داد که با توجه به گرایش های وقت رویکردی عجیب بود. او در عوض به عضویت "نیروی دفاعیِ" واحد فرایکورپس درآمد. رابرت گروارث، نویسنده کتاب زندگینامه هایدریش به نام "مرد اعدام هیتلر" می گوید که هیچ مدرکی دال بر جنگیدن هایدریش با فرایکورپس ها نیست. پروفسور گروارث می نویسد: بزرگترین انگیزه او از فعالیت های شبه نظامی این بود که کلاه فلزی بزرگش را به رخ دوستان نوجوانش بکشد. علاوه بر این مسئله، چنین به نظر می رسد که هایدریش از نظر سیاسی انگیزه نداشت. گرچه او بعدها مدعی شد که عضو نهادهای راستیِ طرفدار نازی است، اما شواهد کافی برای اثبات ادعاهایش وجود ندارد. هایدریش (چپ) در کنار هیملر و آدولف هیتلر پراگ، 1939 میلادی آیا او یهودی بود؟ عضویت هایدریش در نیروهای فرایکورپس به او فهماند که خشونت بخش مشروع فعالیت سیاسی است. راینهارد در سال 1922 به عضویت نیروی دریایی درآمد و همان جا بود که شخصیت و انگیزه های ظالمانه او مشخص شد. حتی شایعه شده بود که راینهارد هایدریش تا حدودی "یهودی" بود و همین دلیل مانع از عزیز شدنِ او نزد کادر افسران ضد یهودی شده بود. گرچه آن شایعات هیچ اساسی نداشت، اما همیشه در مورد وی مطرح می شد و او را اذیت می کرد. از این رو، میل او به کشتار یهودی ها را می توان به نوعی روش هایدریش برای متقاعد کردن همکارانش دانست که به آن ها بفهماند لکه ای از خون یهودی ها در وجودش نیست. یکی دیگر از شایعات پشت سرش، منزوی بودن است. شاید اینطور باشد، اما او کاملا باانگیزه زندگی می کرد و در فعالیت سیاسی ماهرانه عمل می کرد. او همیشه دوست داشت به بهترین شکل ظاهر شود و زمانی که در یک پست منصوب می شد، از او انتظار می رفت تا پا را فراتر بگذارد. با این وجود، انگیزه او به سرعت به "غرور" تبدیل می شد. هایدریش (دومین نفر از سمت چپ) در یک جلسه با سران گشتاپو: آرتور نبه، فرانتس یوزف هوبر، هانریش هیملر و هاینریش مولر برلین همسر مرموز هایدریش ماجرا اما از آنجایی آغاز می شود که هایدریش با زنی جوان به اسم "لینا فون اوستن" در دسامبر 1930 میلادی آشنا شد. آن دو به سرعت جذب یکدیگر شده و تا پیش از کریسمس با هم نامزد کردند. اما زن جوان دیگری در برلین که هویت او هیچگاه مشخص نشد ادعا می کرد که زن هایدریش است و این مسئله را به افسران مافوق او گفته بود. یک دادگاه نظامی برای حل مسئله برپا شد. هایدریش در دادگاه چنان مغرورانه با آن زن برخورد کرد که دادگاه او را به خاطر "عدم صداقت" از نیروی دریایی اخراج کرد. اخراج او از نیروی دریایی برای هایدریش خیلی گران تمام شد اما همسرش لینا در تمام مدت کنارش ماند. مشکل بدتر این بود که ثروت خانواده اش به خاطر بحران اقتصادی (ناشی از تورم کاذب پس از جنگ جهانی اول) در آلمان کم و کمتر شده بود. به همین دلیل، هایدریش نمی توانست از پدرش کمک مالی دریافت کند. ورود به سرویس اطلاعاتی هایدریش دوست نداشت در شغل هایی که پایین تر از خودش می دید، مشغول به کار شود و از طرفی هم همچنان تمایل داشت لباس نظامی را به تن کند. به همین دلیل او در سال 1931 میلادی از طریق یکی از دوستان خانوادگی شان به مردی معرفی شد که می خواست برای حزب سیاسی اش یک دستگاه اطلاعاتی راه اندازی کند. آن شخص کسی نبود جز هاینریش هیملر و آن حزب هم چیزی نبود جز حزب نازی. گرچه هایدریش در کار اطلاعاتی چندان تجربه ای نداشت و تمام اطلاعاتش محدود به رمان های کارآگاهی و جاسوسی می شد، اما او توانست مسئول SS را متقاعد کند که شخص درستی را انتخاب کرده است. وی در ماه ژوئن پیشنهاد را دریافت و به عضویت حزب نازی آلمان درآمد. تا پیش از آن موقع، هایدریش چندان آدم سیاسی نبود. برخلاف او، لینا و خانواده اش از طرفداران سرسخت نازی ها بودند. به همین دلیل، لینا از شغل جدیدش بسیار استقبال کرد و ملاقات شوهرش با هیملر را اینگونه وصف کرد: بهترین لحظه زندگی من و زندگی ما. آن قرار ملاقات البته در سال های بعد عواقب بسیار سنگینی برای زندگی میلیون ها نفر داشت. توسعه مخوف ترین نهادهای سرکوب گرایانه هایدریش سرویس اطلاعاتی SD را توسعه داد - که گشتاپو نیز بخشی از آن بود و آن را به یکی از مخوف ترین نهادهای سرکوب گرایانه دولتی تبدیل کرد که جهان تاکنون به خود دیده است. هایدریش بود که پشت برنامه تیراندازی به صدها هزار یهودی و دیگران بود. او بود که کنفرانس وانسی را مدیریت کرد تا پاسخی برای "آخرین راه حل پرسش یهودیان" پیدا شود. او بود که اینگونه مورد ستایش هیتلر قرار گرفت: یکی از بهترین سوسیالیست های ناسیونال؛ یکی از مدافعین وفادار به مفهوم رایش آلمان؛ یکی از بزرگترین مخالفان تمام دشمنان رایش. بنابراین چه پیش آمد که این جوان پولدار و تربیت شده در یک خانواده اهل موسیقی، به چنین شخصیت منفوری بدل شد؟ چهره شیطان: راینهارد هایدریش وی در سال 1942 از دنیا رفت علت دگردیسیِ هایدریش دگردیسیِ هایدریش از آنجا نشات می گیرد که او تمایل داشت اهداف مافوق هایش را ارضا کند. در واقع سیاست های جنبش نازی نبود که برای او اهمیتی داشت، بلکه فرصت هایی بود که او در پی آن به قدرت و مقام می رسید. اما همینکه او جای پایش را در سیستم نازی ها محکم کرد، دوست داشت تا نشان دهد که حتی به نسبت افراد قدیمی تر بیشتر طرفدار نازی ها است. البته یک عامل دیگر را نیز باید در نظر گرفت: نفوذ همسرش و خانواده او. لینا به "حقانیت" هیتلر شک نداشت و تا زمان مرگش در سال 1985 میلادی طرفدار آن باقی ماند. با تقویت باور هایدریش به نازی ها، او ایمان آورده بود که اقداماتشان اخلاقی است. او عمیقا باور داشت که یهودی ها تهدیدی مهلک برای جامعه هستند و نابودی آن ها به نفع بشریت تمام خواهد شد. او در مورد شدت سختی در جنگ با دشمنان گفته بود: شرایط برای همه کاملا دشوار است، اما باید بمانند سنگ گرانیت سخت باشم؛ در غیر این صورت تمام زحمات پیشوا به هدر می رود. بعدها مردم به خاطر کارهایمان با نیکی از ما یاد خواهند کرد. هیملر در مراسم تدفین هایدریش گفته بود: در مورد هایدریش می دانم که او برخلاف قلب مهربانش چقدر هزینه داد تا چنین مستحکم و استوار باشد. در تصور هایدریش، روش های دموکراتیک ضعیف عمل می کند و نمی تواند برای مواجهه با یهودی ها و کمونیست ها جواب دهد. سبعیت در مبارزه با دشمنان رایش ضروری است و نباید به سخنرانی خوب و مصالحه تکیه کرد. هایدریش در نهایت به این خاطر دست به آن اقدامات زد که باور داشت کارهایی درستی هستند. او یک هیولا به دنیا نیامده بود و حتی در طول زندگی هیچگاه چنین چیزی را در مورد خودش فرض نکرد. دختر هایدریش "سیلکه" در سال 1971 میلادی اظهار داشت که پدرش ذاتا آدم بدی نبوده است. پایان اپرا در پایان اپرای پدر هایدریش به نام "آمین،" قهرمان داستان کشته می شود. او پس از آنکه بر روی صحنه کشته می شود، فریاد می کشد: خداوند به ما رحم کند. اما مطمئنا، آن شخصی که وامدار نام قهرمان آن اپرا بود، چه در زندگی و چه در هنگام مرگ سزاوار رحم خداوند نبود. درست است که افرادی مانند او تا سال ها مورد لعن و کفر دیگران قرار می گیرند، اما باید بدانیم که افرادی مانند او می توانند تغییر منفی کنند اینکه اگر کسی توانایی نواختن ویالون را داشته باشد و همچنین کاملا فرهنگی و شهری و باهوش هم باشد، باز هم هیچ تضمینی نیست که او به یک "هیولای واقعی" تبدیل نشود.منبع: Dailymail